تبليغاتX
سيبيل
سيبيل
هذيون هاي يك سيبيل كلفت 
قالب وبلاگ

به تازگی مشغول مطالعه ی تاریخ طبری، معتبرترین منبع تاریخی نوشته شده و مورد استناد بعد از اسلام شده م. از جلد سوم به بعد این کتاب نفیس، به تاریخ بعد از اسلام معطوف میشه. جلد هفتم هم راجع به زندگی امام سوم شیعیان، حسین پسر علی است. بنا بر شنیده های قبلی (هنوز به جلد 7 نرسیده م) چیزی که توی کتاب محمد ابن جریر طبری نوشته شده، با چیزی که سینه به سینه نقل شده و به دست ما رسیده، هیچ شباهت که نه، اما شباهت چندانی نداره. یعنی تفاوت به قدری زیاده که مذهبیون معتقدند جلد 7 تاریخ طبری تحریف شده س!! با دیدگاه یک مسلمان با توجه به منطق و شعور خودم یه چیزایی رو کنار هم گذاشتم تا از نتیجه پازل به این پاسخ برسم که جلد 7 تحریف شده یا تاریخ شفاهی که به دست ما رسیده؟

از قدیم الایام مرسوم بوده که می گفتن «مظلوم حسین» در حالی که این آقا اصلا مظلوم نبوده. در اصطلاح مظلوم به کسی گفته میشه که توسری خوره؛ اما این آدم به خاطر اعتقادش ـ صرفنظر از صحیح یا غلط بودن این اعتقاد ـ جنگ کرده. اونم چه جنگی؟!! نه به همین سادگی، با زن و بچه! ظاهراً ـ بنا به اعتقاد اسلامیون ـ میدونسته که اگه از مکه به سمت کوفه حرکت کنه، توی راه این جنگ پیش میاد و خودش و همه یارانش و غلامان و کنیزانش و از همه مهمتر خونواده ش کشته میشن (بعدا راجع به اینکه چرا این کارو کرده مینویسم) اما با قلدری تمام با زن و بچه به جنگ میره. حتا اگه این موضوع رو مث یه مسلمون بپذیریم این حرکت فقط معنی «کُری» خوندن داره که آدم توی جنگی که می دونه عاقبتش چی میشه، زن و بچه ببره (البته با قبول این فرض که میدونسته) این یعنی گور بابای همه تون، با اینکه 72 نفریم (که اینم خودش جای بحث داره) همه 3000 تا تونو (بازم اگه این عدد درست باشه) به چاک فنامیدیم. این حرکت خیلی لوطی بازی میخواد. مظلوم گفتن به همچین آدمی و گریه کردن بخاطر مظلومیتش مث فحش خوارمادر میمونه بش. تو کت من نمیره که یه همچین آدمی با یه همچین روحیه ای بیاد بچه ی 6 ماهه رو بگیره دستش بگه اگه به من رحم نمی کنید به این بچه رحم کنید! این حرف یعنی التماس، یعنی نهایت خواری و زبونی. به قول شریعتی یعنی «تحمیق»! آدمی که انقد لات (به معنی مثبت کلمه) بوده که بخاطر اعتقادش یه همچین کاری رو بکنه دیگه هیچوخ التماس نمی کنه که.

پس این اضافه شده تا با احساس ما بازی کنه. چون یه عده از اضافه و Bold شدن بعضی مسائل در تاریخ سود می برن. اصلاً چرا توی تاریخ شیعه همیشه جنگ حسین Bold شده و روش مانور داده شده اما راجع به صلح حسن هیچ صحبتی به میون نمیاد؟ یک علت بیشتر وجود نداره و اونم اینه که هرموقع لازم شد بتونن از خون مردم استفاده کنن. فتوای حمله به روسیه بدن و به مردم بگن روی کفنشون «و ان یکاد» بنویسن و بپوشن تا تیر بهشون کارگر نشه، شاه رو مجبور به حمله کنن، لشکر صدهزار نفری وارد روسیه بشه و 5 هزار نفر به تهران برگردن!

راجع به صلح حسن هم بعدا خواهم نوشت.

[ جمعه 23 دی1390 ] [ 4:4 ] [ سگ سيبيل ] [ ]
برای بهروز عزیزم

دوست خوب کسی نیست که همیشه در کنارش چیزی یاد بگیری و ازش استفاده کنی. گاهی اوقات یه دوست خوب کنارت هست که حتا زیاد باش حرفم نمی زنی اما از همین که کنارهم سیگار می کشید لذت می بری و تخلیه می شی. خیلی وختا همین کفایت می کنه.

پ. ن: توروخدا یکی این نوشته های منو تایپ کنه بذاره اینجا. نه اینترنت دارم خونه نه کامپیوتر!

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 13:52 ] [ سگ سيبيل ] [ ]
 آخ که چقد دلم هوای قدم زدن زیر بارون و عکاسی کرده. ترکیب سیگار و عکس بارونی. آره این روزا بارون زیاد میومد اما این میلاد عنتر دوربینمو نمیده. انقدم سرش شلوغه که دلم نمیاد مجبورش کنم.

پ.ن: بچه ها یه چیزایی تو ذهنم هست اما مرتب نیست. بم مهلت بدید. مینویسم. بذارید یکم آنکادرش کنم دوباره می نویسم.

پ.ن ۲: روز ۱۷ فروردین ۹۰. لویزان. تو سمند خدابیامرزم.

 

[ پنجشنبه 10 شهریور1390 ] [ 0:50 ] [ سگ سيبيل ] [ ]
امروز ظهر يكم حالم گرفته بود عين بدبختا تنهايي رفتم نشستم تو پارك اوستا. يه مشت بچه داشتن با يه بچه گربه بازي مي كردن. گربه هه انقد كوچيك بود كه درست و حسابي هنوز راه نيفتاده بود. بعد يه پيرمردي گربه هه رو آورد لب حوض وسط پارك و با يه دستمال نمدار صورتشو حسابي تميزكرد. چقد حسرت خوردم كه دوربينم همرام نبود!

اين لينك يه عكس خوب سگ سيبيله. فقط يكم بزرگه ببخشيد.

[ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 18:45 ] [ سگ سيبيل ] [ ]
واي كه چه خاكي گرفته اينجا. كاش يكي بود يه دستي ميداد يه گردگيري ميكرديم از اين خونه قديمي...

سعي دارم برگردم.

[ پنجشنبه 27 مرداد1390 ] [ 17:41 ] [ سگ سيبيل ] [ ]

نم‌نم باران سحرگاهي

            زيبايي‌اش را وام‌دار توست

هم‌چون شبنمي كه صبح‌دم

بر چهره‌ي گل سرخي مي‌لغزد

مشاطه‌ي زمين خاكي گشته‌اي

باران، از دلتنگي توست كه به زمين تشنه فرو مي‌ريزد

باد، به هواي ديدن توست كه از صحرا مي‌گذرد

و بر سر درخت بلند مي‌نشيند

درخت،

براي به‌آغوش‌كشيدن تو

            بازوانش را گشوده‌است

و خداوند...

            با آفرينش تو سبزه را به وجد آورد

و من،

            باغباني هستم

                        كه براي ديدن تو راهم را به سمت زمين

                                                                        كج كرده‌ام

                                                           

                                                            يكشنبه 23/8/89-23:45

[ جمعه 19 آذر1389 ] [ 19:38 ] [ سگ سيبيل ] [ ]
كلاً كي رم تو اين زندگي.

با درد و گريه به دنيا مياي، اين وسط جز زجر و محنت چيزي عايدت نيست، نهايتاً هم با يه درد و عذاب بيشتر از دنيا مي ري. تازه اينا خبراي خوبش بود. بدش مونده واسه بعد از مرگت.

پ.ن: ببخشيد. اين چندوخته خيلي درب و داغونم. دائم مثل كسي مي مونم كه از تو فريزر درش ميارن مي ذارنش وسط آب جوش. بعد از يه ساعت دوباره مي ذارنش تو فريزر.

راستي پروفايلم تو سايت عكاسي.كام. كم حوصله شده‌م ولي هراز گاهي يه عكسي شايد گرفتم كه قابل آپ كردن باشه. خوشحال مي شم نظر بديد. لااقل از اين اوضاع كپري شايد دراومديم.

[ دوشنبه 15 آذر1389 ] [ 22:13 ] [ سگ سيبيل ] [ ]

1. نمي دونم چقدر با سيستم كيلومتر شمار ماشين هاي قديمي كه مثل اين امروزيا الكتريكي و ديجيتال نبود آشنايي داريد. يه سيم شبيه سيم ترمز دوچرخه موسوم به سيم كيلومتر مستقيم از گيربكس ميومد به كانتر كيلومتر شمار وصل مي شد كه با حركت ماشين اون سيم به چرخش در ميومد و كانتر رو مي‌گردوند.

بچه كه بودم (حدود 6-7 سالم كه بود) تو يه خونه ي قديمي زندگي مي كرديم تو يه منطقه اي به نام حصار كرج. اين خونه يه انباري بزرگ داشت كه شامل سه اتاق (يا سالن) تودرتو بود كه اولي به قاعده‌ي پاركينگ يه اتوبوس و يه سواري بود، دومي به اندازه‌ي يه تعويض روغني ساده بود كه يه چال سرويس هم داخلش داشت و سومي كه واقعاً اتاقي بود حدود 2 در 3 كه به نظر مي اومد دفتر تعويض روغني باشه. هردو پاركينگ و تعويض روغني در كركره خور از داخل خيابون داشت.

ما كه منتقل شديم تو اين خونه يه‌دونه از اون كيلومتر شمار ها كه وصف‌ش رفت رو تو پاركينگ بزرگ پيدا كرديم. ظاهراً مال يه پاترول بود. (من اون موقع هنوز گوز بودم و نمي دونم چرا داداشام و داييام مي گفتن مال پاترول بوده. ولي حرفشون رو قبول مي كنيم.) اما ما تو همون عالم بچگي خيلي حال مي كرديم با اينكه اين پيچي كه سيم كيلومتر به‌ش وصل مي‌شده رو با دست بچرخونيم و اعداد دونه دونه حركت كنه و برسه به 9 و دوباره كه مي خواد برسه به صفر عدد بعدي (دهگان، صدگان و ...) رو با خودش بچرخونه. خلاصه اين شده بود سرگرمي بچگي ما. تا جايي كه يادمه يه قطعه‌ي آهنربايي هم داشت كه با اونم كلي بازي مثل حركت دادن پيچ از راه دور يا از پشت كاغذ مي كرديم. از قضاي روزگار اين كيلومتر شمار ما گم شد و هرچي گشتيم پيداش نكرديم. انگار آب شده بود رفته بود تو زمين.

يه روزي از روزها كه داشتيم با پدر مقداري از آشغال‌هاي اون خونه‌ي قديمي و اون انباريِ پاركينگ فوق بزرگ رو مي‌ريختيم تو چال سرويس انباري دومي كه روش رو بپوشونيم، از اونجايي كه دنيا خيلي كوچيكه و كوه به كوه نمي‌رسه، آدم به كيلومترشمار ميرسه، اين كيلومترشمار ملعون مذكور رو لاي آشغالا پيدا كرديم دوباره! و با كلي ذوق و شوق فرياد برآورديم كه اِاِاِاِ! كيلومتر شمار! همون لحظه پدرم با غضب داد زد كه بندازش اونجا! انگار باباشو پيدا كرده!! و من (كه تأكيد مي كنم هنوز خيلي گوز بودم، يا شايد هنوز گوز هم نشده بودم) با ترس فراوان از كتك خوردن يا همچين چيزي وسيله‌ي بازي دوست‌داشتني و محبوبم رو به قعر چال سرويس انداختم و براي هميشه باهاش خداحافظي كردم.

2. هر انساني (منظور به خودم نيستا!! گفتم انسان.) تو دوران طفوليت بارها و بارها براش پيش مياد كه با خواهر يا برادر (هاي) هم سن و سال خودش دعواش بشه و كارش به زد و خورد بكشه و حتا شايد اين وسط آسيبي به يكي از وسايل خونه بزنن و خسارتي هم به بار بيارن. ما هم كه ظاهراً خيلي شبيه انسان‌ها بوديم وختي بچه بوديم، خيلي از مواقع پيش ميومد كه با خواهرم كه يك سال و اندي از خودم بزرگتره دعوام مي شد.

يه بار حدود 7-8 سالم كه بود، روزي بود كه من و خواهرم خونه‌ي مادربزرگم بوديم و پدر و مادرم يادم نيست كجا بودن كه ما رو اونجا گذاشته بودن. يادم مياد كه سر يه خودكار سبز رنگ با خواهرم دعوام شد. شب كه شد و پدر و مادرم اومدن، مادر زن داييم كه زن جا افتاده ايه و آدم پخته و خوبي هم هست (اون موقع تازه با ما فاميل شده بود و از اخلاق پدرم خبر نداشت) به خاطر اينكه ما اون روز خيلي اذيت كرده بوديم و مي خواست كه به نوعي يه تشري به ما زده باشه، به مادرم گفت: "اينا امروز سر يه خودكار كلي با هم دعوا گرفتن" (شمالي هم هستن). همين كه اين جمله رو پدرم شنيد، چشمتون روز بد نبينه...!! من رو كه يه بچه ي تازه گوز شده بودم، تو يه مسافت حدود 300 متري با چك و لقت زد و رو زمين كشيد (يا به عبارتي حل داد)!! خلاصه با هر بدبختي بود از دستش در رفتيم و به خونه‌ي داييه پناهنده شديم.

1و 2 ==< اگه خاطرات و اتفاقات بد دوران كودكي رو تو يه صندوقچه بذاري و بذاري انقدر خاك روش بشينه كه بشه ضمير ناخودآگاه، باعث مال‌فانكشن‌هاي شديد در بزرگ‌سالي مي‌شه. اما من سعي مي كنم صندوقچه رو يه جايي بذارم كه نه اينكه دائم جلوي چشمم رژه بره، ولي هر چند سال يه بار يه گردگيري ازشون مي كنم كه به ناخودآگاه‌ها تبديل نشه برام. شايد اين فقط اعتقاد من باشه؟! (خب واسه همينه كه كلسخم ديگه!!) ولي معتقدم كه اگه اين چيزا تو خودآگاه ذهن آدم باشه باعث ميشه دوفردا ديگه با بچه‌اش طوري رفتار نكنه كه اونم تو وبلاگش يه همچين چيزايي پشت سرش بنويسه.

پ.ن: از وختي دكترم به‌م گفته حامله نمي‌شم افسردگي گرفتم!!

پ.ن2: پدر من آدم بدي نيست. اما خوب، بزرگ شده ي دست پدر و مادري بي سواد بوده و از تقريباً سه ـ چهار سالگي كار كرده. ازش انتظار زيادي نمي‌ره. همين كه يه عمري نون حلال داده خورديم، خودش كليه. درسته كلسخ شديم، ولي اگه نون حروم مي داد مي خورديم هم كلسخ مي شديم هم عوضي.

پ.ن3: اين word چقدر با شعوره! وختي يه كلمه رو سلكت مي كني و پاك مي كني خودش فاصله ي بعد از كلمه رو هم پاك مي كنه كه دوتا فاصله كنار هم نيفته! يا وختي يه كلمه رو با فاصله ي بعدش سلكت مي كني و چيز ديگه اي جاش مي نويسي خودش اون فاصله رو دوباره ايجاد مي كنه تا مبادا تو يادت بره اسپيس بزني.

[ دوشنبه 12 مهر1389 ] [ 1:28 ] [ سگ سيبيل ] [ ]

آسمان چشم‌هاي تو

اگرچه كوچك است

                        بهترين مجال براي پرواز پرنده‌هاي خسته ايست كه

                        وسعتي زلال را به انتظار دارند...

دست‌هاي مهربانت عزيز من!

                        تكيه‌گاه روزهاي خستگي من است

خنده‌هاي روشنت!

                        التيام روزهاي دل‌شكستگي است

بخند!

            بيشتر بخند!

                                    آي! ماندني ترين...

                                                                                     دختر باران ـ خرداد 89

[ پنجشنبه 8 مهر1389 ] [ 0:1 ] [ سگ سيبيل ] [ ]

خيلي وقت بود كه مي خواستم فيلم Bitter Moon رو يه بار ديگه تماشا كنم، ولي پا نمي داد. بالاخره چند وقت پيش موفق شدم و نشستيم با شبتاب يه بار ديگه اين فيلم رو ديديم. البته كه رومن پولانسكي كارگردان نيرومند ولي معلوم الحالي است و با نگاه اجمالي به زندگي اش مي توان فهميد كه چرا فيلم هايي كه مي سازد اينقدر خاص هستند ـ ذكر اين نكته لازم است كه او يك يهودي متولد به سال 1933 است. يعني جنگ جهاني دوم را ديده.

اما بي‌تر‌مون فيلمي است كه روايتي از يك عشق نافرجام را براي بيننده به تصوير مي كشد. روايتي از تقابل عشق و غريزه. داستان فيلم راجع به عشق يك نويسنده ي ناموفق آمريكايي و يك دختر رقاص فرانسوي ست. نويسنده اي كه ولنگار و تنوع طلب است و پاريس را براي آزادي هايش دوست دارد و ...

از لحاظ روند داستان مي توان فيلم را به سه قسمت تقسيم كرد. بخش اول راجع به ديدار اسكار و ميمي ست و ماجراي عاشق شدن و وارد شدن به گرداب "xes و ديگر هيچ". آنها روزها و هفته ها خود را داخل خانه محبوس مي كردند و جز xes به شيوه هاي متنوع و متجدد (فِ.تي.ش) كار ديگري براي انجام دادن وجود نداشت.بخش دوم راجع به به تصوير كشيدن غريزه ي مرد آمريكايي در مقابل عشق دختر فرانسوي ست. تقابل ساديسم اسكار و رفتار هاي مازوخيستي ميمي. كه در نهايت اسكار، با توسل به حربه هايي ميمي را از كشور خارج مي كند و خود بر مي گردد. دومين نقطه ي عطف ماجرا با فلج شدن اسكار كه در نبود ميمي مثل حيواني كه از قفس آزاد شده و هر روز با افراد مختلف در تبادل است، مصادف است. جايي كه اينبار ميمي برمي‌گردد و به عنوان پرستار اسكار مشغول به انجام وظيفه مي‌شود.

اما در كنار اين حركت داستان، شاهد زوج دومي به نام نايجل و فيونا نيز هستيم كه در يك كشتي درحال سفر به استانبول و از آنجا به هندوستان هستند. زوج اتوكشيده‌ي انگليسي كه به نوعي به سندرم ايراني "طلاق عاطفي" دچار شده اند. نايجل با ديدن ميمي اغوا شده و به همسر خود خيانت مي كند. خيانتي كه نيز با شكست همراه است. هرآنچه از ماجراي اسكار و ميمي مي‌بينيم، درواقع نايجل از زبان اسكار مي‌شنود. نايجل به خيال خام همبستر شدن با زن رقاص به كابين او مي‌رود ولي اسكار را روي تخت مي بيند كه خود را آماده كرده تا بخش ديگري از داستان خود را برايش تعريف كند! (اين صحنه ايست كه از دنائت كار نايجل بيننده با خود مي‌گويد اي كاش نايجل مي‌مرد همين الان!)

پولانسكي بار ديگر با ساختن اثري اكسپرسيونيستي، ديدگاه‌هايش در زمينه‌ي بيهوده بودن پايبندي و ازدواج و شكستن هنجارها و خيانت را به تصوير كشيده است. هرچند به نوعي تنوع طلبي مرد آمريكايي و خيانت نايجل اتوكشيده ي انگليسي را نيز به بدترين نحوي منفي جلوه مي دهد و در كنار آن ارادت خود را به فرهنگ والاي شرقي با به تصوير كشيدن يك پدر و دختر هندي در كشتي به رخ بيننده مي‌كشد.

اما چيزي كه در اين بين ذهن من رو به خودش درگير كرده بود و من رو به دوباره ديدن اين فيلم در اين ورطه اي كه انقدر فيلم نديده در دست دارم وادار كرد اين بود كه چرا؟ چرا فردي از نظر جنسي به زني علاقه‌مند مي‌شه به گمان اينكه عاشق زن شده؟ آيا انسان خودش رو هم فريب مي‌ده؟ يا واقعاً اسكار تمام شد؟ آيا عشق چيز نفي شده ايه؟ آيا عشق چيزيه كه ما از طرف مقابلمون مي سازيم؟ يا عشق چيزيه كه طبيعت در نهاد ما نهاده؟ آيا اينطوره كه هر عشقي بعد از وصال،‌ اندكي بعد به خاموشي مي‌گروه؟ يا اسكار با زياده‌روي خودش عشقش رو زايل كرد؟ تمام اينها سؤالاتي بود كه با ديدن دوباره ي اين فيلم نه تنها به پاسخي براشون نرسيدم، بلكه شدت و قوتش تو ذهنم بيشتر شد!

پ.ن: دیروز تو یه کتابفروشی یه کتاب دیدم به این قطر راجع به زندگی رومن پولانسکی! فکر کنم از زبان خودش بود (اتوبیوگرافی)!

[ سه شنبه 30 شهریور1389 ] [ 15:31 ] [ سگ سيبيل ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اينجا وبلاگ منه. جايي براي نوشتن، جايي براي تخليه و گاهي فرياد زدن، جايي براي تمرين اينكه جوهر خشك شده ي قلمم رو دوباره به راه بندازم! اگر چيزي مي نويسم، صرفاً به خاطر اينه كه چيزي نوشته باشم. از همه ي كسايي كه ميان و نوشته هاي ناچيزمو تحمل مي كنن و نظر مي دن و تلاش مي كنن براي فعال كردنم، تشكر مي كنم. از همه ي كسايي هم كه اين وبلاگ با نظراتشون، سلايقشون و عقايدشون هماهنگ نيست، معذرت مي خوام. اگر مطالب وبلاگِ بي محتواي من به دل شما نميشينه واسه اينه كه واسه دل خودم نوشتمشون نه واسه كس ديگه. پس اگه انتقادي داري با رعايت ادب ازت پذيرام. اگه نه، نيا و وختتو تلف نكن!
موضوعات وب
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک